تبليغاتX
دست نوشته های یک خون آشام

دست نوشته های یک خون آشام

سرگذشت 2

سلام این ادامه ی پست قبلیه . این مدتی که بودم واسه این بود که در حال مهجرت از جایی که قبلا زندگی میکردیم بودیم چون کم کم داشتیم تابلو میشدیم .

خب بعد از اینکه عموم هم به خون آشام تبدیل شد زندگی برای من خیلی راحت تر شد . شب ها با اون میرفتیم شکار و آدم هایی رو که تنها تو جاهای تاریک میگشتن رو میکشتیم و خونشونو میخوردیم .

دوران خوبی بود . یه بار که رفته بودیم بیرون سه تا بچه ی دو سه ساله رو دیدیم که تنها وایساده بودن و زر زر گریه میکردن . و از اونجایی که خون بچه ها به شدت خوشمزه اس من پریدم رو یکیشون تا گردنشو گاز بگیرم ولی عموم یهو گفت که این کارو نکنم چون اینا بچن .

من داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم آخه اونا فقط چند تا بچه ی انسان بودن . خلاصه عموم بچه ها رو برداشت و با خودش آورد خونه . یکیشون دختر بود و دو تاشون پسر . عموم با اینکه چشم های خودشم از بوی خوب بچه ها برق میزد ولی جلو خودشو گرفت تا بهشون حمله نکنه . وقتی من ازش پرسیدم چرا داره اینکارو میکنه بهم گفت که این بچه ها نیاز دارن که قوی باشن و اینکه اون تصمیم گرفته اون ها رو به خون آشام تبدیل کنه . منم هاج و واج مونده بودم که این داره چی میگه . عموم گفت که همیشه دوست داشته بچه داشته باشه ولی هیچوقت نتونسته زن بگیره و حالا میخواد این ها رو به عنوان بچه هاش داشته باشه بعد همون موقع کوچترین بچه رو که دو سالش بود رو گاز گرفت و بعد هم گردنشو شکست . اون دو تا دیگه هم زدن زیر گریه و عموم هم سریع اون دو تا گاز گرفت و کشت .

بعد از حدود ۲ ساعت بچه ها بلند شدن و همش میگفتن که آب میخوایم تشنمونه ولی هرچقدر آب میخوردن تشنگیشون برطرف نمیشد تا اینکه بالاخره عموم اومد تا همه چیزو بهشون بگه ...

بقیه شو بعدا مینویسم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 21:19  توسط ومپایر  | 

سرگذشت 1

سلام بابت این موقع هایی که نبودم معذرت می خواد حالم بد بود فکر کردم بعد از ۱۲۵ سال زندگی قراره بمیرم ولی خوب شدم ...

خب تو این پست می خوام زندگی خودم رو بنویسم من از موقعی که تقریبا یادم بود خون آشام بودم هیچوقت یادم نیومد که چطور و توسط کی و جرا به خون آشام تبدیل شدم عموم ( که البته عموی واقعیم نیست ) که الآن مثله پدرمه میگه وقتی که شاید حدودا ۱ ساله بودم هیچ چیزی نمی خوردم و وقتی مادرم می خواست بهم شیر بده نمی خوردم اون فکر کرده بود که من مریضم ولی یه روز مادرم رو گاز گرفتم و خونشو خوردم اونوقت بود که پدر و مادرم فکر کردن که من بچه ی شومی هستم و از این شر و ور ها ۱۲۴ سال قبل فکر می کردن خلاصه من رو گذاشتن توی یه خیابون و خودشونم رفتن .

خلاصه یه زن میاد و منو پیدا می کنه و میبره خونش ولی اونم فکر می کنه که من شومم و از این چیزا اونوقت بوده که همین عموم که از دوست های خانوادگیمون بوده و خیلی دنبال من گشته بوده بالاخره منو پیدا می کنه ( عموم بویایی قوی ای داره و از روی بوی من پیدام کرد )

اون روی خون آشام ها تحقیقات زیادی انجام می داده و معتقد بوده که اونا وجود دارن و از اونجایی که مادرم و پدرم درباره ی رفتارای عجیب من بهش گفته بودن اون حدس زده بوده که من چیم . خلاصه منو پیدا می کنه و ازم مراقبت می کنه تا وقتی که من ۷ سالم می شه و اون از من می خواد که اونو به یه خون آشام تبدیل کنم تا عمر زیادی داشته باشه منم طبق اون چیزی که گفت عمل کردم ولی واقعا وحشتنک بود اون اول خون منو خورد و بعد خودشو جلوی چشمای من با شلیک یه گلوله کشت ولی حدودا یه ساعت بعد به هوش اومد درحالی که می گفت فوق العاده تشنه شه .

بقیه شو بعدا می ذارم الآن پسر عموم داره صدام می کنه که بریم بیرون گشت بزنیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 1:44  توسط ومپایر  | 

سلااااااااااام !

سلام . ببخشید واسه این مدت غیبتم به هر حال توی زندگی یه خون آشام اتافاقت زیادی می افته که باعث می شه نتونه مثه همیشه باشه .

بذارین بگم چی شد . همه چی از جریان اون دختری شروع شد که گفتم دیدمش و بهد غش کرد و ...

اونو دوباره دیدم دوباره که چه عرض کنم چند بار دیدمش .

احساس می کردم فهمیده من خون آشامم ولی از کجا شو نمی دونم !

خلاصه یه بار گفتم بیخیال این ۱۲۴ سال زندگی برو باهاش بحرف . منم شجاااااااااااااااع ! رفتم طرفمش دیدم دوباره دوید و از من دور شد و من که این دفعه دیگه کاسه ی صبرم لبریز شده بود و داشتم جوش می آوردم دویدم دنبالش ( با سرعت خون آشامی ) و گرفتمش و زدمش زمین . یه دفعه دیدم دختره ی کثافت یه کبریت در آورد و زد به تن من . باورتون نمی شه ولی همه ی بدنم داشت آتیش می گرفت داشتم می مردم واقعا وحشتناک بود مرگ رو داشتم جلو چشمام می دیدم . حدس بزنین بعدش چی شد ؟

پسر عموم اومد و به دادم رسید (  ۵ سال ازم کوچیکتره همونه که تولدش بود . بعضی وقتا دنبالم میاد و من از دستش عصبانی می شم خفن ولی این دفعه خدا رو شکر که بود )

بعدا فهمیدم که با ریختن خون دختره روم آتیشو خاموش کرد آخه خون خیلی خوب جواب می ده . ( توصیه ! اگه دیدن یه بار مثه من آتیش گرفتین یکی رو پیدا کنین خونشو بریزین رو خودتون بقیه شم بخورین !!! )

خلاصه که من چند روزی زخمی بودم وحشتناک بود همه ی وجودم سوخته بود . الآن بهترم ولی خوب هیچ وقت کامل خوب نمی شم .

حالا اینو بگم که پسر عموم رفته جسد دختره رو دیده و بررسی کرده و کارت خبرنگاری خانوم عوضی رو پیدا کرده خدا رو شکر که کشتیمش وگرنه کلا بدبخت می شدیم حالا نمی دونم این روزنامه ها و تلویزیون از کی می خواد درباره ی ناپدید شدن خبرگان فضلش چرت و پرت بگه آخه تقصیر خود عوضی ش بود آخه به تو چه من چیم ... اه اه اه

بعضی وقتا این آدما می رن رو اعصابم بدجور می دون !

خلاصه اینجوری بازم شرمنده چند نفر سوال پرسیده بودن حتما جواب همشونو می دم واقعا ببخشید آخه الآن دستم به شدت درد می کنه و نمی تونم درست و مثل قبل تایپ کنم اگه وسط متن غلط تایپی هم هست واسه همینه .

فعلا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 17:35  توسط ومپایر  | 

انسان های عجیب !

اوه اوه  !

امشب چه شبی بود ! زود تر از همیشه اومدم خونه من این موقع شب همیشه داشتم تو خیابنونا پرسه می زدم . بذارین بگم چی شد . داشتم همینجوری راه می رفتم که دیدیم یه دختر داره پشت یرم راه می ره اول خیلی بهش اعتنا نکردم بعد اون یکم تند تر حرکت کرد منم که دییدم اینجوریه سرعتم رو زیاد کردم یکم که گذشت هردوتامون بدون اینکه بدونیم چرا داشتیم می دویدیم که من بالاخره وایسادم و رو مو برگردوندم طرفش که بپرسم چیه . که دیدم دختره یهو رو دست های من غش کرد . مونده بودم چیکاار کنم . پس از شیر آبخوری پارک یکم آب ریختم رو صورتش که اون پاشد ازش پرسیدم چی شده که دیدم دوید و رفت ! منم بیشتر مطمئن شدم که انسان ها کارهاشون خیلی عجیب و شاید بیس دلیله .

خلاصه با خودم گفتم شاید فهمیده من خون آشامم و می خواسته با این کلک منو بکشه ولی دم آخر ترسیده و فرار کرده به هر حال واسه اطمینان امشب رو زود اومدم خونه .

امیدوارم چیزی نباشه و کسی دنبالم نباشه که بخواد منو بکشه والا دیگه  حوصله و تحمل درد سر رو ندارن می خوام باقی عمرم رو راحت و بی دغدغه زندگی کنم و از زندگیم لذت ببرم .

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 23:28  توسط ومپایر  | 

به !

سلام .

اووووووه ! تولد پسر عموم عالی بود . عالی . همچین بهش حسودیم هم شد واسه تولد ۱۱۸ سالکی من ببدبخت که تره هم خورد نکردن !

خوش به حالش نسل امروزی ! ( حالا انگار ۲۰۰ سال ازش بزرگترم ! )

بگذریم یه چیز جالب فهمیدم اینکه انسان ها گویا خیلی علاقه دارن که خون آشام شن . چند نفری تاحالا تو نظر خصوصی گفتن که بیا ما رو خون آشام کن ! من فکر می کردن انسان ها دشمنای خونی ما ها ن . حالا چرا دست دارین خون آشام باشین ؟ مگه چی داره که شما ها ندارین ؟

یه چیزی رفتم تو نت زدم خون اشام ببینم درباره ی ماها چی میاره یه سایتی بود tebyan.net نوشته بود که خون آشام ها واقعی اند منم با خودم گفتم خدا رو شکر  بالاخره ما از افسانه ها در اومدیم . ولی رفتم پایین تر با این عکس مواجه شدم :

آخه شانس هم که نداریم . همون افسانه بودیم بهتر از این قیافه ای بود که بهمون چسبوندن . نگاه کنین آخه آدم حرصش در میاد . ما رو تبدیل کردن به یه هیولا . واقعا این انسان ها ...

اینم متن این نوشته ی مزخرف :

 خون آشام یک افسانه نیست!

هیولای‌ عجیب‌الخلقه‌ و خون‌آشامی‌ در تگزاس‌ پیدا شده‌ كه‌ چون‌ دراكولا، در تاریكی‌ شب‌ به‌ راه‌ می‌افتد تا خونی‌ بیاشامد.

خون آشام

فعالیت‌ این‌ دراكولای‌ قرن‌ جدید، زیست‌شناسان‌ را به‌ حیرت‌ واداشته‌، چرا كه‌ تاكنون‌ در هیچ‌ نقطه‌یی‌ از دنیا چنین‌ موجود عجیبی‌ را مشاهده‌ نكرده‌اند و همگی‌ آن‌ را پدیده‌ نوظهور ناشی‌ از تغییرات‌ ژنتیكی‌ شكست‌خورده‌ دانشمندان‌ می‌دانند.

برای‌ اولین‌ بار، روزنامه‌ ایزوستیا از راز فعالیت‌ دراكولای‌ جدید پرده‌ برداشت‌ و افشای‌ این‌ راز، مردم‌ تگزاس‌ و سپس‌ بقیه‌ ساكنان‌ امریكا را با نگرانی‌ روبرو ساخت‌. ابتدا یكی‌ از مزرعه‌داران‌ تگزاس‌ پی‌ به‌ وجود این‌ موجود خارق‌العاده‌ برد. این‌ كشاورز سحرگاه‌ یك‌ روز وقتی‌ با شنیدن‌ سر و صدای‌ عجیبی‌ از خواب‌ بیدار شد و از منزلش‌ بیرون‌ آمد انبوهی‌ از لاشه‌های‌ مرغ‌ و بوقلمون‌ را مشاهده‌ كرد كه‌ بر زمین‌ پراكنده‌ بود. بادقت‌ بر روی‌ لاشه‌ها پی‌ برد كه‌ خون‌ همه‌ مرغ‌ها و بوقلمون‌ها كاملا مكیده‌ شده‌ و از اندام‌ مچاله‌شده‌ آنها تفاله‌یی‌ باقی‌ مانده‌ است‌.

این‌ مزرعه‌دار با استفاده‌ از چراغ‌ قوه‌ به‌ گشتزنی‌ در مزرعه‌ و در میان‌ انبوه‌ درختان‌ پرداخت‌ تا اینكه‌ با موجود عجیب‌الخلقه‌یی‌ روبرو شد كه‌ در حال‌ فرار بود.

این‌ موجود خون‌آشام‌ تا حدی‌ به‌ سگ‌، كانگورو و یك‌ موش‌ عظیم‌الجثه‌ شباهت‌ داشت‌، بدنش‌ بدون‌ مو یا پشم‌ بود و چشمانی‌ فروزان‌ و دریده‌ داشت‌.

طی‌ چند شب‌، كشاورزان‌ و دامداران‌ دیگری‌ هم‌ با شبیخون‌ این‌ هیولای‌ خون‌آشام‌ روبرو شده‌اند و لاشه‌های‌ بوقلمون‌ و شترمرغ‌ و حتی‌ گوسفندان‌ و گوساله‌هایی‌ را دیده‌اند كه‌ خون‌ بدن‌شان‌ كاملا مكیده‌ شده‌ بود.

در معایناتی‌ كه‌ متخصصان‌ از این‌ لاشه‌ها به‌ عمل‌ آورده‌اند،روی‌ گردن‌ هر حیوان‌ سوراخ‌ گردی‌ دیده‌اند. اطراف‌ این‌ حفره‌های‌ ایجاد شده‌ بر گردن‌ حیوانات‌ هیچ‌ اثری‌ از خون‌ دیده‌ نشد و این‌ قدرت‌ مكندگی‌ خون‌، توسط‌ موجود خارق‌العاده‌ را نشان‌ می‌دهد. در كالبدشكافی‌ از لاشه‌ها نیز كارشناسان‌ با حیرت‌ تمام‌ متوجه‌ شدندكه‌ قطره‌یی‌ خون‌ در بدن‌ این‌ قربانیان‌ گرفتار شده‌ در چنگ‌ هیولای‌ شبانه‌ وجود ندارد.

همراه‌ با وحشت‌ و نگرانی‌هایی‌ كه‌ در مناطق‌ مختلف‌ تگزاس‌ بخصوص‌ در نقاط‌ روستایی‌ بین‌ مردم‌ به‌ وجود آمده‌ است‌،شایعات‌ و اظهارنظرهایی‌ درباره‌ ظهور هیولا ابراز می‌شود. برخی‌ از دانشمندان‌ معتقدند كه‌ چنین‌ موجودی‌ تاكنون‌ در تاریخ‌ طبیعی‌ و جانوری‌ وجود نداشته‌، بلكه‌ این‌ خون‌آشام‌، در قرن‌ بیستم‌ و یكم‌ خلقت‌ یافته‌ و باید در فهرست‌ انواع‌ جانوران‌ و موجودات‌ زنده‌ نامی‌ برای‌ آن‌ تعیین‌ كرد.

برخی‌ از جانورشناسان‌ نیز معتقدند این‌ موجود عجیب‌الخلقه‌، نتیجه‌ دستكاری‌های‌ ژنتیكی و تلاش‌ برای‌ همانندسازی‌ موجودات‌ است‌ كه‌ آزمایشات‌ ناموفق‌ ژنتیكی‌ دانشمندان‌ زمینی‌، سبب‌ به‌ وجود آمدن‌ آن‌ شده‌ است‌.

به‌ گفته‌ متخصصان‌ علم‌ ژنتیك‌، در حدود شش‌ سال‌ پیش‌ هم‌ در یكی‌ از مناطق‌ علمی‌ پورتوریكو، جانور عجیب‌الخلقه‌یی‌ مشاهده‌ شد كه‌ در آنجا گروهی‌ از دانشمندان‌ به‌ آزمایش‌های‌ بیولوژیكی‌ می‌پرداختند.

***

تازه تو نظرات همین متن یکی نوشته بود که خون آشام ها از نظر علمی وجود نمی تونن وجود داشته باشن چون موجودی که قلبش نزنه بعد برداره مثل آدم راه بره غیر ممکنه ( اینم گفته بود که غیر ممکن غیر ممکنه ! ) 

اینو می خواستم درباره ی این نظر بگم که آخه انسان های عاقل معلومه که نمی شه بدون قلب زندگی رد کی گفته خون آشام ها قلب ندارن من می تونم صدای قلب خودمو بشنوم . والا !

یکی دیگه هم گفته بود خون آشان ها وچود ندارن اگه هم داشته باشم همون پشه هان !

باید بگم واقعا متشکر از این همه لطفی که دارین نسبت به ماها . مگه وقتی جیزی رو نمی بینین می گین نیست ؟؟؟ پس خدا هم نیست چون نمی بینیمش ! دلم می خواد یه بار تو یه کوچه یکی از این ها رو ببینم بعد بهش نشون بدم که خون آشام ها هستن و فرقش رو با پشه بفهمه البته تو اون دنیا !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 19:28  توسط ومپایر  | 

جشن تولد !

سلام !

فردا شب تولد پسر عمومه .. ایول . همه دارن نهایت تلاششون می کنن که یه جشن فوق العاده براش بگیرن . به هر حال داره ۱۱۸ سالش می شه این سن برای ما خون آشام ها خیلی سن مهمیه .

من براش یه دست لباس مشکی چسب تن گرفتم که بره حاشو ببره همیشه می گفت عاشق این لباس های تنگ و مشکیه که خون آشام بودنش رو خوب نشون بده ولی باید بهش بگم که لطف کنه بیرون اونو نپوشه همه بفهمن که واقعا کیه . انسان ها هم که قربونشون فقط حق زندگی کردن رو به خودشون می دن .

بگذریم داداشش داره در به د ردنبال کیک می گرده ولی نمی دونه باید چه کیکی رو انتخاب کنه .

اینم یه چند تا از نمونه های کیک های انتخابی : ( به نظرتون کدومشون خوبه ؟  )

من که می گم همینو بگیریم خودمونو راحت کنیم :

اینم بقیه می گن بگیریم سرش بخندیم !

یه عده هم می گن اینو بگیریم :

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 22:15  توسط ومپایر  | 

13 به در !

امشب فکر کنم همه جا خیلی شلوغ پلوغ بشه . آدم ها تا یه چیزی می شه می پرن بیرون . " ۱۳ به در ! "

شب که شد می رم مثل همیشه می رم بیرون امیدوارم یه جا یکم خلوت باشه که بشه یکم گشت و گذار کرد .

ولی بدیه ۱۳ به در و این روز هایی که آدم ها می ریزن تو پارک ها اینکه بچه هاشون زیاد زمین می خورن و دست و پاهاشون خونی می شه اون وقته که اگه من یا یکی از خون آشام ها اون دور و اطراف باشه دیوونه می شه . دو حالت داره :

یا اگه اون بچهه خون شانس باشه ما می ریم اون طرف تر بعدش هم می ریم خونه تا یه بطری خون بخوریم ولی اگه بد شانس باشه می پریم روشو خونشو می خوریم .

حالا با خودتون نگین وااااااااااااااای چه قدر این قاتله و کثافت و فلانه . بابا جان این طبیعته مائه که اینجوری باشیم خوب چیکار کنیم ؟ اسممون رومونه " خون آشام " مگه ما حق زندگی نداریم ؟ ما نه هیولاییم نه قاتل مگه شما ها به قصاباتون می گین آهای قاتل هیولای وحشی و ...

نه دیگه نمی گین . وای من انقدر سر این موضوعات حرررررررررص می خورم که خدا می دونه همش ما ها رو بد نشن می دن تو کتابا تو فیلم ها اونایی هم که خوبن خون حیوون می خورن ! بابا اینا دروغه اصلا امکان نداره هیچ کدوم از ما بتونه با خون حیوون دووم بیاره .  همیش دروغ دروغ ...

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 14:14  توسط ومپایر  | 

شب ....

الآن نشستم پای پنجره البته با پرده ی کلفت کشیده شده . سخته که نمی تونم به بیرون نگاه کنم . منتظرم زود تر این آفتاب لعنتتی بره تا بتونم بیام بیرون یه نفسی بکشم و یه هوایی بخورم .

خدا وکیلی روز چیزه مزخرفیه گررررررررررررررررررم با نور مزخرررررررررررررررررف خوررررررررررررررشید !

آخه من نمی دونم یا روز کلا وجود نداشت یا ما ها هم می تونستیم تو روز بیایم بیرون .

آخه خیلی سخته فقط شب ها می تتونیم بیایم بیرون . من که تا آفتاب می ره از خونه میام بیرون تا صبح که سپیده بزنه می رم خونه و میشینم پای نت .

شب ها میام بیرون می گردم می رم سینما می رم خرید می رم پارک می رم می رم و خلاصه زندگی می کنم . یه مدت با بعضی از دوستام قرار گذاشته بودیم که یه دانشگاهی چیزی هم برای خودمون ردیف کنیم که نگن خون آشام ها بی سوادن ! یه مدت هم گرفت ولی با استقبال خوبی رو به رو نشد چون نصف دوستامون که رفتن از اینجا کوچ کردن بعضی ها هم که گفتن شب ها می رن عشق و حال و حوصله ی درس رو ندارن !  خوش به حال اونایی که رفتن . منم اگه می شد می رفتم جایی که هوا ابری و تاریک باشه .

ای بابا این افتاب چرا نمی ره ؟؟؟

الآنم که شما ها ساعت ها رو جلو کشیدین تا بیشتر از نور آفتاب و روشنایی استفاده کنین اگه ما بودیم ۱ ساعت می کشیدیم عقب تا بیشتر از تاریکی شب استفاده کنیم !

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 19:19  توسط ومپایر  | 

خورشید ...

داشتم با خودم فکر می کردم که گرمای خورشید چجوریه یعنی خیلی بذت بخشه ؟ اینکه زیر آفتاب را بری ؟

من که تاحالا لذتی از این ندیدم یه بار وقتی کسی که دوسش اشتم فهمید که من خون آشامم از دستن فرار کرد و رفت و وتی من خواستم برم دنبالش زیر آفتاب یه جوری زیر آفتاب سوختم که انگار که جهنم بود و اگه عموم منو از زیر آفتاب بیرون نمی کشید و داخل خونه نمیاورد مطمئنا مرده بودم . هنوز که هنوزه اثر سوختگی اون روز روی بدنم هست با وجود خالکوبی هایی که کردم هنوزم اونا معلومن .

حالا به نظر شما آدم ها راه رفتن زیر نور خورشید چجوریه ؟ خیلی لذت بخشه ؟ 

راستش من که شب تاریک و آروم بخش رو ترجیح می دم همه جا آروم و تاریک و می تونی با یه بطری خون زیر نور ماه راه بری و هیچکس نفهمه که تو خون آشامی و الکی از دستت فرار نکنن .

من که با آدم ها کاری ندارم خون می خورم به مقداری که لازم داشته باشم البته اینم بگم اگه لازم شه آدم می کشم مثل خود شماها .

شماها هم مثل ما می رین از مغازه گوشت می خرین ما هم می ریم خون می خریم و اگه شما لازم باشه گوسفند رو مثلا می کشین دقیقا کاری که من می کنم .

این به این معنی نیست که شما قاتلین یا اینکه برعکس گیاه خوارین !

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 21:38  توسط ومپایر  | 

من یک خون آشامم ...

من یک خون آشامم ...

خیلی هستن که می گن نسل خون آشام ها منقرض شده و یا بدتر از اون می گن که خون آشام ها از اولش هم یه افسانه بودن !

ولی نه . دلیل نمی شه وقتی کسی چیزی رو نمی بینه بگه که وجود نداره .

من یک خون آشامم . خون آشامی که فقط شب ها زنده ست و شب هاست که فرصتی برای زندگی کردن داره ...

نترسید ! من نه یک آدمم نه یک حیوون . اما یک موجود جاندار مثل همه ی موجودات دیگه م . مگه وقتی که یک شیر یه آهو رو شکار می کنه و می خوره بقیه بهش لعنت می فرستن ؟ نه اونا می گن که شیر باید آهو رو بخوره تا هم سیر بشه و هم چرخه ی زندگی به حرکت در آد .

شما هم حیوانات رو می کشین و می خورین درست مثل ما . ما هم جاندارانی رو می کشیم ولی دلیل نمی شه که احساس نداشته باشیم .

من یک خون آشامم .

یه خون آشام تنها که دلش خیلی گرفته .

دلم گرفته از این فیلم هایی که می سازن و کتاب هایی که می نویسن و می گن که خون آشام ها الن و بلن و برای اینکه فیلمشون و کتابشون فروش بره ما رو خراب تر از قبل می کنن .

به هر حال این منم ...

یک خون آشام ...

یک زنده در شب ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 21:21  توسط ومپایر  |